تبليغاتX
دست نوشته های یک همجنس گرا

بالاخره من هم مجبور شدم از  این وبلاگ محبوس  و فیلتر شده دست بکشم   و به وبلاگ   

http://neveshtehgah.blogfa.com//      کوچ کنم  

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 23:24  توسط محمد حسین .ف  | 

 

آقای سلیمی از اعتراض شما نسبت به آقای نامجو و آن حکم عجیب  آنقدر  متعجب شدم  که گیج و مبهوت شده ام  براستی باور نمی کنم ، باور نمی کنم مشکل اسلام امروز ما فقط خواندن نامجو وار قرآن است آقای عباس سلیمی چرا در مواردی دیگر که به مراتب توهین وارتر از این مورد بود سکوت کردید و اعتراضی روانه نکردید  آقای عباس سلیمی از شما در عجبم شما  که خود قاری قرآن هستید آیا هیچ اتفاق جامعه امروزی ایران  شما را به جوشش نیاورد و تنها مشکل خواندن نامجو وار قرآن بود ، آیا تحریف مفاهیم قرآن شما را به  جوشش نیاورد آیا شما از دروغ و تهمت که پیامبر ساده پوش اسلام آن را بزرگترین گناه می دانست به جوش نیامدید ، آیا ازسکوت  مسولان دولتی در مراسم رقصی که بزرگترین توهین به قرآن بود به جوش نیامدید و یا حتی در مورد مسائل اخیرو  مسلمانان ایرانی که در سرزمین خودشان به ناحق کشته شدند به جوش نیامدید ، آیا براستی مشکل جامعه به ظاهر اسلامی ایران ما خواندن نامجو وار قرآن است  که شما در تمامی موارد به دلایل نامعلوم سکوت کرده اید و تنها در این مورد اعتراضی روانه کرده اید و هنرمندی را در سرزمین بیگانگان محبوس . آقای عباس سلیمی  از شما در عجبم ادعای قاری و مسلمان بودنتان گوشهایم را  کرده است  پس چگونه است سخن مولای مسلمانان را فراموش کرده اید : ( در خواندن قرآن بدون تدبر هیچ خبری نیست ) اگر این سخن معروف  علی را فراموش نمی کردید و هنگام خواندن  فقط کمی تدبر می کردید اینگونه به بیراهه نمی رفتید  که هر جا مصلحت است سکوت کنید  مبادا دوستان آزرده شوند آقای عباس سلیمی عزیز لطفا در خواندن قرآن کمی ، فقط کمی تدبر کنید که  اینگونه خیانت به اسلام و مسلمانی را خدمت ندانید  .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 23:12  توسط محمد حسین .ف  | 

 سالهاست از ترسیم آینده هراس داریم از آینده ای  که نمی دانیم چه رخ می دهد هراس داریم  ، سالهاست روزهایمان را بدون هدفی خاص سپری می کنیم  و می ترسیم ، از فرا رسیدن آینده ای  ظاهرا مبهم  می ترسیم از آینده ای  که خودمان آن را مبهم کرده ایم می ترسیم  و هیچگاه شجاعت آن را نداشته  که  به آینده گذری کنیم ،فکری کنیم هیچگاه  شجاعت آن را نداشته ایم قلم در دست آینده خود را بر روی کاغذ ترسیم نماییم  سالهاست که  همه چیز را به گذر زمان سپرده ایم  ،  سالهاست که فراموش کرده ایم همه پیامبرانی هستیم  که با هدف و رسالتی خاص در این دنیای کوچک پا نهاده ایم  سالهاست که رسالت پیامبری خود را فراموش کرده ایم و چه آزار دهنده است  انسان باشی و پیامبر و ندانی رسالتت چیست ، رسالتمان را آنقدر مبهم و گنگ کرده ایم  که حتی مقام پیامبریمان را نیز فراموش کرده ایم و انسانهایی رنجور و افسرده شدیم  ، انسانهایی که که جز نالیدن و فریاد زدن کار ی دیگر نمی توانند انجام دهند ، انسانهایی که از همه چیز ناراضی هستند حتی از وجود مقدس خودشان ، انسانهایی که مقام و رسالتشان را در  سیاهی ذهن خود گم کرده اند ، انسانهایی که  فراموش کرده اند خواستن توانستن است ، انسانهایی که ...

 

و  حال در 22 سالگی اولین زایشم ، می خواهم قلمی در دست بگیرم ، فکری کنم ، پیامبری باشم که رسالت گم شده ی خود را پیدا کند ، پیامبری باشم که بداند بی هدف و پوچ خلق نشده است ، پیامبری که ...   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:42  توسط محمد حسین .ف  | 

 مادرجان فردا 26 تیر است 22 سال از دریدن شکم تو22 سال از  زایش من می گذرد زایشی که نتیجه یک هوس شبانه و  حرکت رفت و برگشت ساده ای بود و این حرکت ساده  چه موجود عجیبی  را خلق کرد مادر در این نامه نمی خواهم از 22 سالگی خویش بگویم می خواهم برای تو و  ازتو بگویم برای مادری که در تمام زندگیش فقط دهنده بود هیچگاه گیرنده نبود

دهنده آرامش و لذت شبانه به شوهری که  نه عشق بود نه یار

دهنده عشق و محبت به فرزندانش  

دهنده شیر به  محمد حسین کوچک و سایر فرزندانش

 مادر براستی تو همیشه دهنده بود ی تو از اتاق خوابت تا آشپزخانه همیشه دهنده بودی  دهنده لذت ، دهنده عشق و آرامش  ،دهنده زندگی بودی

مادرم تو برای پدرم تمام زندگی خودت را فدا کردی  در کنار تو  و بدلیل حضور تو بود که پدرم توانست به تحصیلاتش ادامه دهد و سپس همان تحصیلاتی که تو منجر آن شدی در جر و بحث های زناشویی عامل تحقیر تو می شد و  محکوم می شدی  محکوم به بی سوادی و در این محکومیت تنها سکوت می کردی ، مادر هر گاه اعتراض می کردم که چرا سکوت می کنی چرا جواب نمی دهی  تو می گفتی آرامش خانه از همه چیز محیط است  و هر گاه که من  می خواستم جواب دهم دستان تو بود  که دهانم را می گرفت  و مرا نیز ساکت می کرد سپس می گفتی به تو ربطی ندارد مساله ای میان من و پدرت می باشد  ولی مادر چه کسی گفته است باید سکوت کنی و جواب ندهی چه کسی گفته است پدر بدلیل پدر بودن باید بگوید و مادربه دلیل مادر بودن سکوت کند که مبادا آرامشی بهم بخورد  . و این بارنیز میخواستی دهنده باشی دهنده آرامش .

مادرم چرا ، چرا همیشه می خواهی دهنده باشی ، مادر  کمی مادر نباش کمی انسان باش کمی زندگی کن  کمی لذت ببر و کمی گیرنده باش  فقط کمی گیرنده باش

مادر نیم قرن از زندگی تو و 30 سال از زندگی زناشویتان می گذرد و  همیشه دهنده بودی مادرم ، عزیزم ، عشقم  کمی گیرنده باش نمی دانم چگونه ولی کمی گیرنده باش  نمی دانم چگونه می توانید گیرنده باشید ولی خواهش می کنم کمی گیرنده باش ،    نمی دانم به کدامین راه مشروع و نامشروعی می توان گیرنده بود ولی خواهش می کنم کمی گیرنده باش

گیرنده عشق

و گیرنده هر چه از آن لذت می بری

مادر فراموش کردم بگویم خواهش می کنم فردا در روز زایشم دهنده نباش ، دهنده هیچ هدیه و کادویی نباش که من از دهنده  بودن تو زجر می کشم  عاجزانه از عزیزترنم می خواهم که  فردا در  روز زایشم مرا رنج ندهد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 21:55  توسط محمد حسین .ف  | 

زمانی که وبلاگ دوستانم  فیلتر می شد  بارها به آدرس  filter@dci.ir  ایمیل  فرستادم  دوستانم همیشه می گفتند  این کارها دیگر چیست خودت را به حماقت می زنی  آنان بصورت فله ای  فیلتر می کنند و هیچ گاه هم جواب نمی دهندو من فقط سکوت می کردم و حالا گویا نوبت من شده است نوبت من شده است  که برای فیلتر شدن وبلاگ خویش ایمیل ها بفرستم ، هیچ گاه گمان نمی کردم  روزی نیز وبلاگ من فیلتر شود  از فیلتر شدن وبلاگم بسیار شوکه شدم  ،  بارها و بارها مطالب وبلاگم را مرور کردم مبادا اینکه  به فردی و یا اندیشه ای و یا مذهبی توهین کرده باشم  و هیچ نیافتم   ، گفتم حتما اشتباه می کنی دوباره  نگاه کن نمی دانم چندین بار مطالب وبلاگم را نگاه کردم و  همواره دنبال متنی بودم و خوشبختانه هیچ نیافتم  و نمی دانم آیا به جرم هیچ بودن و هیچ گفتن وبلاگم  را اینگونه محبوس  کرده اند  که برای دیدن عزیزم باید متوسل به  نرم افزارهای فیلتر شکن شوم  و براستی در آستانه 22 سالگی ام چه هدیه زیبایی به من داده اند !!!
از  مسولانی که حتی نام آنها را نمی دانم  عاجزانه می خواهم  که فریاد و داد من را بشنوند و جوابگو و پاسخگوی سوال من باشند که چرا وبلاگ دستنوشته های یک همجنسگرا به آدرس 1hamjensgaraa.blogfa.com فیلتر شده است ؟
 
سخن کوتاه می کنم و باحدیث رسول بزگوار اسلام به پایان می رسانم : 
 
پیامبر اکرم ( ص) :
هر کس بشنود  شخصی فریاد می زند : ای مسلمانان به دادم برسید ، و او به آن شخص پاسخ ندهد  مسلمان نیست .   الکافی 2 ، 164

 
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 13:40  توسط محمد حسین .ف  | 

هر چي مي خوام از اين سياست كثيف درست بر دارم و متون وبلاگم به روال سابق برگرده گويا كه امكان پذير نيست  و حال نيز كه محموق جان( ببخشيد فراموش كردم محموق احمقي نژاق رو معرفي كنم  ،‌محموق !!!پسر همسايه كناريمون مي باشه  كه كمي از لحاظ ذهني دچار مشكله و فكر مي كنه كه محمود احمدي نژاده و  رئيس جمهور و چون در صحبت كردن   د رو ق تلفظ  مي كنه ما هم اونو محموق احمقي صدا مي كنيم )   درخواست مناظره اي ده دقيقه داده و منم با اجازه بزرگترا بله گفتم آخه اين طفلك زماني كه مناظره هاي آقاي دكتر محمود  احمدي نژاد رو ديده كلي لذت برده بود و حال از تمامي اهالي كوچه خواهش و تمنا كه باهاش مناظره كنن و   منم چون اين بنده صادق و ثابت !!!رو خيلي دوست دارم   با كمال ميل و كمي هراس به  درخواست معجزه كوچه سوم ( همون كوچه اي كه توش زندگي مي كنيم  ما هم به تبعيت از آقاي احمدي نژاد ببخشيد آقاي دكتر احمدي نژاد اونو معجزه كوچه سوم صدا مي زنيم ). هر چند هراسم كمي از كمي بيشتر است چون مي ترسم احمقي ، احمدي رو الگوي خودش قرار بده و چون در فرهنگ لغت محمود مناظره = مناقشه مي باشه  و در تعريف مناظره  شاخصه هاي اونو دروغ ،تهمت و افترا مي دونه مي ترسم محموق هم از محمود الگو برداي كنه ولي خوب  الگو برداي كنه  من كه   خيالم از خودم راحته ، هر چي به گذشته و حال نگاه مي كنيم هيچ خبري نيست و فقط موضوع همجنسگرايي مي مونه كه مي دونم محموق جان اين موضوع رو مطرح نمي كنه اصلا نمي دونه كه بخواد مطرح كنه تازه اگرم بدونه چون مي دونه جواب دندون شكني براش دارم اونو مطرح نمي كنه ولي خيلي برام جالبه كه توي اون مناظره محموق جان  چه دروغي مي گه و يا چه تهمتي مي زنه ؟

به  دليل مشكلات مالي و عدم همكاري  اهالي محله بحاي مجري از يك كرنومتر استفاده كرديم و خوشبختانه طبق قرعه اي كه انداختيم ابتدا نوبت  محموق شد .

محموق در ابتداي صحبتش  دعايي رو ذكر كرد كه به دليل  نحوه صحبت كردنش زياد متوجه نشدن چيه فقط مي دونم حدود پنج دقيقه از وقتشو  گرفت . سپس ديدم چند برگه سفيد رو در دسته گرفته و مي گه آقاي محمد حسين اينا چين اينا از كمد شما  پيدا شده  اين برگه ها چيه (به سختي سخنانش رو متوجه مي شدم ) يه لحظه كه برگه ها رو ديدم جا خوردم آخه اون چطوري تونسته به كمد من دسترسي پيدا كنه  نكنه  افسانه آفرينش هدايته نه اون كه تو كمدم نبود آهان واي حتما  11 دقيقه كوئيلو ست خوب انوم كه تو كمدم نبود پس اين برگه ها چي بودن . هر چي اصرار كردم خوب محموق جا بگو ببينم  خوب اين برگه ها چيه   ولي هر چه من اصرار مي كردم او  حرف خاصي نمي زد  و فقط مي گفت  اينا چين ؟ هر چي فكر كردم آخه من اصلا توي كمدم برگه هاي مجزا نداشتم مگر كتابهايي كه هر چند يكار پرينت مي گرفتم . آهان فهيمدم اين برگه ها كتاب  افسانه دنياي پنجم  حميد تقدسي  بود كه چند روز پيش پرينت گرفتم ولي وقت  نكردم اونو بخونم . و باز هم آقاي احمقي تاكيد كه اين پرگه ها چيه خنده ام گرفته آخه اين محموق چي مي دونه افسانه دنياي پنجم چيه  چي رو توضيح بدم  ؟

آقاي محمد حسين وقت من تمام شد ولي شما به سوال من جواب نداديد ؟

 هر چند كه هنوز نتونسته بودم خنده ي خودمو كنترل كنم ولي منم شروع به صحبت كردن كردم . ابتدا با ياد خدا شروع كردم  ، نمي دونم چي شد يه لحظه احساس كردم توي يه محيط خاصي قرار گرفته ام احساس كردم كه هاله اي اطرافم قرار گرفته و در محيطي ديگر قرار گرفتم  و احمقي را مشابه احمدي ديدم خيلي برام عجيب بود بجاي اينكه با محموق مناظره كنم نمي دونم چرا ا حساس كردم پسر همسايه كم هوش ما همان محمود احمدي نژاد است  واقعا محيطي عجيبي بود چشمانم حركت نمي كردند و پلك نمي زدم  اغراق نمي كنم واقعا پلك نمي زدم و تمامي كلمات و حركات من ناخوداگاه و غير ارادي بودند :

آقاي احمدي نژاد مي خوام از خانمي صحبت كنم كه هميشه  همراه شما است هر جا شما هستيد  اونوم هست نمي دونم كه در كنار شما  مي شينه يا عقب يا جلوي شما ولي نام محمود با اون آميخته شده  . تازه سي ديشم موجوده .

 فاميليش : عدالت   . سهام عدالت !!!

لب تابم رو روشن مي كنم ( تو كه لب تاب نداري بابا گفتم كه محيط عوض شده بود  ) سي دي رو گذاشتم :

حالا دوستان عزيز در روستاي   آرادن هستيم و  با جمعي از مردم در مورد انتخابات صحبت مي كنيم

 

ببخشيد آقا شما به چه كسي راي داديد ؟

احمدي نژاد

چرا

به خاطر دو چيز ؟ سيب زميني و سهام عدالت !!!

 

 

 

ببخشيد خانم شما به چه كسي راي داديد ؟

احمدي نژاد

چرا

به خاطر دو چيز ؟ سيب زميني و سهام عدالت !!!

 

منم به احمدي راي دادم .

 فيلم بر روي كودكي 14 ساله  زوم مي كند كه شناسنامه اش را در دست گرفته و مي گويد منم راي دادم منم به احمدي راي دادم  .

 

و . . .

ناگهان  محيط اطرافم تغيير كرد و از آن هاله و لب تاب ديگر خبري نبود محموق هم به خواب رفته بود  آن هاله و محيط چه بود .

  در ذهن كوچكم ن دو سوال نقش بسته  است  :

1 – براستي اين سهام عدالت كيست كه هميشه در كنار احمديه

2 – و آن كودك 14 ساله ،‌ آن كودك 14 ساله چه مي گفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 21:4  توسط محمد حسین .ف  | 


نمازگزاران تهراني ديروز در اعتراض به كشته شدن مروه الشربيني بانوي مسلمان مصري از سوي نژادپرستان از محل نمازجمعه تا ميدان فلسطين راهپيمايي كردند، در اين مراسم كه از سوي نيروي مقاومت بسيج برگزار شده بود بسيجيان پيكر نمادين بانوي مصري را تشييع كردند.

 

براستي مروه با ندا چه فرقي مي كند پس چرا هيچ نمازگزاري براي ندا راهپيمايي نكرد ؟ چرا هيچ كس پيكر ندا را تشييع نكرد .

چرا ؟  آيا او ايراني نبود  ؟ مسلمان نبود ؟  مروه الشربينني با نداي ما چه فرقي مي كرد  كه چنان مراسمي را براي يك مصري برگزار كردند  ولي براي  ندا كه در كشورش توسط  عوامل بيگانه ( طبق گفته آقايان )  به شهادت مي رسد هيچ نمازگزاري  ،‌هيج بسيجي  اعتراض نمي كند ،‌ هيچ نمازگزاري  كفن نمي پوشد هيچ نمازگزاري  عكس معصوم ندا را در دست ندارد  .  براستي  نداي ما با مروه چه فرقي مي كرد ؟  

چه شده  است به كدامين سو مي رويم در اين  ايران چه خبر است  چه بلايي نازل شده است. گويا  ديگر غيرتي نيست ديگر خوني نيست كه بجوشد  و بجوشاند نمازگزارانمان را .

  در اين چهار سال بر ما چه گذشت   چه گذشت  كه   اينگونه به بي غيرتي خويش مي باليم و و بي هويتي و بي اصالتي خويش را نشانه اسلام و مسلماني مي دانيم چه شده است  كه هوطنان خويش را فراموش كرده ايم  و  براي  بيگانگان مجلس عزا برگزار مي كنيم ؟  

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 23:9  توسط محمد حسین .ف  | 

 اي خدا چرا من اينجوريم

اي خدا چرا من با بقيه تفاوت دارم

چون با بقيه تفاوت دارم هيچ كس نمي تونه منو درك كنه

و هزاران جملات احمقانه ديگر

ولي ديگه بسه تا كي بايد اين جملات احمقانه رو با خودم  تكرار كنم  ديگر از خودم حالم بهم مي خورد هميشه مي نالم هميشه بهانه مي آورم و هميشه :

فحش مي خورم و ناسزا مي شنوم و سكوت مي كنم ،‌چرا چون همجنسگرا هستم

در وبلاگم براحتي نمي تونم بنوسيم چرا چون همجنسگرا هستم

به سختي وبه دور از چشم ديگران بايد با كسي كه دوست دارم سخن بگويم چرا چون همجنسگرا هستم

از ترسيم آينده  نگران باشم و هميشه هراسان  باشم   چرا چون همجنسگرا هستم

هميشه بايد بترسم كه اگر بابام بفهمه چي ميشه اگر مامان بفهمه چي مي شه چرا چون همجنسگرا هستم

هميشه بايد نقش بازي كنم چرا چون همنچسگرا مي باشم

 

و سپس ژست روشنفكري مي گيرم  كه چرا در  جامعه اي عقل گريز بزرگ شدم و  چرا كسي نمي تونه  منو درك كنه  ولي محمد حسين  پدر و مادر خواهر و برادرت حق دارند  تو رو درك نكنن  مردم جامعه حق دارند تو رو درك نكنن تو براي آگاهي دادن به اين جامعه چه كردي جز چند وبلاگ كه در آن از هر چيز سخن مي گي جز آگاهي دادن صحيح به اطرافيانت  چه كردي ، جز نوشته هاي چرند در وبلاگت چه نوشتي و جمله احمقانه بالاي وبلاگت كه نوشته اي من آب ، هوا و غذا را نمي خواهم  در اين دنياي فاني خواهان آزادي ،عشق ، برابري  هستم چه جمله ي احمقانه  تو  در اين دنيا نان مي خواهي آب مي خواهي و غذا و در كنار اينان آزادي و عشق و برابري  .

دوستانم با خود چه كرده ايم جز اينكه خودمان را چهره هاي  افسرده به جامعه نشان دهيم چه كرده ايم جز  ندا و چراغ ، آنها هم كه  از هر چيز سخن مي گويند جز چگونگي آگاهي دادن صحيح به  اطرافيانمان ، از  تلاشهايشان در كشورهاي بيگانه  و مجالس بيگانه سخن مي گويند  و با چنان خوشحالي از خبر پناهندگي همجنسگرايان ايراني سخن مي گويند كه گويا شق القمر كرده اند  ولي مشكل من درون كشورم مي باشد  اينجا كه مردمانش نمي دانند بايد هم ندانند چون كسي ، چون شخصي، چون موسسه اي براي آگاهي بخشي به آنها وجود ندارد  و همجنسگرايان ايراني جز ناله و درد ، جز رنج دوري از معشوق ، جز افسردگي حامل چه هستند ، جز تزريق نااميدي چه كرده ايم .چه كرده ايم

 چه كسي گفته چون همجنسگرا هستم بايد فحش بخورم ،‌محدود شوم ، گريه و زاري سر دهم  نه محمد حسين ديگر بس است ديگر  ناتواني  بس است  تو هستي چون بايد باشي تو آفريده شدي چون بايد آفريده مي شدي تو همجنسگرا هستي چون بايد زندگي كني نه فقط زنده بماني .  من همجنسگرا هستم چون آفريدگارم اينگونه  خواسته و بر خواسته  خالق بزرگم سر تعظيم فرود مي آورم   و هميشه شاكر او خواهم بود و از او مي خواهم كه ديگر مثل ديروزها نشوم و فردا و فرداهايم آنگونه باشد كه خود مي خواهم نه ديگران . 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 13:46  توسط محمد حسین .ف  | 

 

 آموختم كه ديگر ميزان راي ملت نيست

 

آموختم كه  استقلال ،‌آزادي ،‌جمهور اسلامي شعاري بيش نيست

 

آموختم قدرت آنقدر لذت آور است كه براي رسيدن به آن روح و جسم به گلوله مي بندند

 

آموختم  كه از علي نه  تقوايي مانده و نه عدلي و آنچه كه هست فقط نام علي است .

 

آموختم  كه رهبر هميشه رهبر است  و هيچگاه پدري براي فرزندانش نمي شود

 

آموختم كه ديگر  هيچ وقت به هيچ كس  راي ندهم

 

آموختم كه  بايد به دروغ عادت كنم

 

آموختم كه بايد به توهين و ناسرا در روزنامه ها و صدا و سيما عادت كنم

.

.

.

 آموختم  كه چهار سال ديگر نيز هواي كشورم كثيف و غبار آلود است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 13:38  توسط محمد حسین .ف  | 

 امروز در مورخ 00/00/0000 خرد در جامعي مذهبي اسلامي ايراني محاكمه خواهد شد كه شاكي ان طبق معمول ... مي باشد .
مورد شكايت :
ترويج فرهنگ فساد و  همجنسبازي در جامعه

راهرو دادگاه :
عده  كثيري از خبرنگاران و مردم در سالن راهرو تجمع كرده اند و منتظر ورود خرد به دادگاه مي باشند و هر يك چيزي مي گويند و كه در اين بين خرد با لباسي سپيد وارد دادگاه مي شود و هجوم خبرنگاران و مردم به سوي او

جلسه دادگاه :
قاضي وارد مي شود و همگان قيام مي كنند و...
خرد در جايگاه متهم حاضر مي شود
قاضي : خرد شما به ترويج فساد و همجنسبازي در جامعه متهم هستيد و شاكي شما .... مي باشد در دفاع از خود چه مي توانيد بگوييد :
خرد : به نام آفريدگار حكيم
من نه تنها اين موارد را قبول ندارم بلكه معتقد مي باشم با متهم كرد خرد در جامعه خويش شما باعث ترويج فساد در اين جامعه مي شويد . جناب آقاي قاضي من نه كسي را به فساد وهمجنسبازي دعوت كردم بلكه آدميت را به مرحله انسانيت رساندم من انسانهاي همجنسگرايي را كه در شناخت هويت خويش دچار مشكل شده بود راهنمايي كردم آنها دانسته بود با اطرافيان خويش تفاوت هايي دارد ولي هيچ كسي اين تفاوتها را درك نكرد شما آنها را منحرف و بيمار مي خوانديد و من به آنها چيزي نگفتم جز اينكه عقل خوش را بكار بگيريد .آقاي قاضي يك سوال از شما دارم ابراهيم چگونه خداي خويش را شناخت آيا ابراهيم از روي عقل و خرد به پروردگار خويش نرسيد در حالي كه اطرافيان او چيزهايي ديگر مي خواستند . آري اين دوستان نيز همانند ابراهيم ،‌گاليله و حلاج و ... مي باشند كه در آن روزگار ها نيز خرد بزرگ را به دادگاه كشاندند و امروز بعد از هزاران سال بار ديگر خرد را متهم مي كنند .آقاي قاضي چون شب سياه و روز سفيد است آيا مي توان بگوييم شب دچار اختلا ل است بيمار و ناقص .
و در آخر من نه مروج فساد بلكه من مروج فرهنگ يكتا پرستي مي باشم چگونه يك انسان كه هويت خويش را نشناسد مي تواند خداي خود را بشناسد آنها به كمك من هويت خويش و همجنسگرا بودن خويش و به كمك هويت خويش خداي خويش را خواهند شناخت .
.
.
.
پس از تشكيل چند جلسه دادگاه و راي قاضي خرد در جامعه مذهبي ايران به دار آويخته شده و از آن پس جهل جايگزين خرد شد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 21:45  توسط محمد حسین .ف  |